تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic be happy and ...

چه جلب!!؟؟

 

به پا نخوری زمین حواستو جمع کن . این روزا رو به همه تسلیت می گم

نظر یادتون نره راستی هرکی که به این وبلاگ بیادو نظر نره الهی جیز بیشه

موفق باشید

wh!tw!z نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 توسط

 لينك مطلب      

مثله همیشه ...!!!؟؟؟

سلام به همه ی دوستان . خوبید ؟ زیاد حرف نمی زنم توضیحم نمی دم . خودتون ببینید راستی به این وبلاگ حتماً سر بزنید . ناراحت می شم اگه سر نزنی :

http://www.whitewizard.blogfa.com/         

                  

بی خیال این چیزا می رم سراغه یه چیز دیگه :

فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

 

مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست...

 

 

 

wh!tw!z نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 توسط

 لينك مطلب      

یه چیزه باحال

نمی دونم شاید جایه دیگه خونده باشی ولی باز می ذارمش از نظراتون راضی نیستم

امیدوارم ایندفعه خوشحالم کنید . همتون موفق باشید .

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

  پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

 بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

 پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

 مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد 

و معامله به این ترتیب انجام می شود !

به یاد تو

 

من به تو ايمان دارم
به تو باور دارم
تو صدايي
تو هوايي
هواي هجم قلب من
ترنم چشم من
صداي صداقت
دوستت دارم
باور کن
باور کن
من به تو ايمان دارم


من تورا در هجم قلب خود
بهتر از خود ميدانم
تو پرنده
تو پرواز
کوچک مباش
من بزرگ مي خواهمت
من را چه مي خواهي
هرچه خواهي خواهم شد


به انتها قدم خواهم گذاشت
و به ابتدا راه کج خواهي کرد
                          
برو
                             
برو
                                               
باور کن
                                               
باور کن
                                               
من به تو ايمان دارم
                                                ...

 

بازم می گم موفق باشید نظر یادتون نره

wh!tw!z نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط

 لينك مطلب      

خیلی دوسش دارم ولی نمی دونم چرا ؟

اگه نتونستید گوش کنید معذرت می خوام دیگه ولی امیدوارم حتماً گوش کنید راستی ورود یک نویسنده جدید تو وبلاگه من اعلام می شود راستی تو ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
wh!tw!z نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط

 لينك مطلب      


Get your own Chat Box! Go Large!